تبليغاتX
داستان روزمرگی
وبلاگ گروهی


می ایستد و نگاه می کند. حقوق هایمان چه شد؟نگاهش می کنم سرخ می شوم و سبز. سرم را پایین می گیریم و دستم را به نشانه شرم بر پیشانیی که این روزها دارد خط خطی می شود.

ما که هیچی دیگر رویمان نمی شود برویم خانه. شبها دیر می رویم مبادا چشممان بیفتد توی چشم صاحبخانه. بیچاره زنم.

سرخ تر می شوم و نگاهه را به زمین می دوزم و ادامه می دهد: مگر ما چه گناهی کرده ایم. کار می کنیم تا زندگی کنیم اما این روزها داریم زنده بودن را فراموش می کنیم.کاش زنده نبودیم.

کاش زنده نبودم و این را .......

دلم می خواهد زمین سر باز کند و من را ببلعد تا این همه شرمسار  نباشم. اما من که کاره ای نیستم. تازه من خودم قربانی این سیستم به شمار می آیم. هنوز عیدی سال 85 ام را نگرفته ام. 10 روز از اردیبهشت هم گذشته و حقوق  فروردین ما را نداده اند.

این ها برایش سودی ندارد. دخترم می خواست برود اردو.10 هزارتومانی که برایش قرض کرده بودم را پرت کرد روی سرم. با این که نمی شود تا سر کوچه رفت. امروز صبح پول کرایه ماشین نداشتم. آخر چه کنم با این زندگی؟

پله ها را پایین می آیم. آقای مافی! بر می گردم شرمنده قبل از آن که چیزی بگوید. چک ها پول نشده است. نشانش می دهم چک پشت نویسی شده ای که مو جودی ندارد.

چرا دارند خودشان 2 ماه 2 ماه کارانه بگیرند اما برای حقوق .....

عدالت است دیگر .......

مرده شور این عدالت را ببرد.الهی که ......

آسانسور باید تا بالا بیاید. خدا کند کسی داخلش نباشد. در باز می شود و نگاهش را به من می دوزد. نا امیدانه می گوید: نشد! نه! تا آخر ماه پرداخت می شود؟ خنده اش می گیرد اما تلخ تر از گریه. بازهم باید منتظر آسانسور بمانم.

8،7 ،6  نوبت به من می رسد. چشم به خودم می دوزم داخل آیینه آسانسور. طبقه به طبقه پایین تر می آیم. کاش می شد پاین تر رفت اما باید پیاده شوم. ته خط است. قدم هایم نای رفتن ندارند. نگاه ملتمسانه خانمی که  قسط هایش عقب افتاده است و سنگینی راهیی که باید تا انتها بروم. سایه ها را پشت سرم می بینم و از خودم بدم میاید.

بد نیست سعید برویم یک جا بنشینیم یک سیگاری دود بکنیم.

کیفم را برمی دارم. سیگار را روشن می کنم و پک های از عمق جان. مثل سوختن کارگری که شب را از ترس صاحبخانه لرزان گام بر می دارد و صبح را قبل از طلوع می زند بیرون و زنش می گوید: چند روزی رفته ماموریت برگشت حتما اجاره اتان را می دهیم. دختر کوچولو هم چشم انتظار بابا ست تا از سفر برگردد. .......

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:59  توسط حميد مافی  | 

يكی از بعدازظهرهای كلافه كننده مرداد، زمان طولانی‌ای در ميدان فردوسی منتظر اتوبوس شركت واحد بودم، بعد از مدت‌ها بالاخره اتوبوس آمد، اما جای سوزن انداختن نداشت،سوار شدم. هوا گرم‌تر از گرم بود و داخل اتوبوس هم نفس كشيدن سخت شده بود. همه كلافه بودند و پشت‌سر هم عرق می‌ريختند. انگار سونا بود نه اتوبوس. هر ترمزی كه می‌كرد تكان شديدی می‌خوردم و زير لب غرلند می‌كردم. صندلی اول مرد ميانسالی با ظاهر حزب‌اللهی نشسته بود. محاسن بلند و مرتبی داشت و چفيه‌ای بر گردن. با خودم فكر كردم چه حوصله‌ای دارد كه در اين گرما چفيه انداخته. مرد حزب‌اللهی كه متوجه ناراحتی من از سرپا ايستادن شده بود از جايش بلند شد و به من گفت كه بنشينم. گفتم: خيلي ممنون، همينطوری راحتم.با جديت گفت: دوست عزيز تعارف نكن، بنشين. من تا الان نشستم، دو ايستگاه بعد هم پياده می‌شوم. تشكر كردم و نشستم. دو ايستگاه بعد كه پياده شد. از شيشه نگاهش می‌كردم و موقع راه رفتن فهميدم كه جانباز جنگ است و يك پايش مصنوعی است. چشمهايم را بستم و صدای بمباران و خمپاره در گوشم زوزه كشيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:27  توسط بیژن مومیوند  | 

دم دمای صبح اولین روز سال نو، بهار کنار مادرش خوابش برده و پدرش بعد از تحویل سال نخوابیده و مشغول مطالعه است که ناگهان زنگ در به‌صدا در می آید. احمد سریع از جا می پرد و به سمت اف اف می رود

- کیه

- آقای فیض آبادی باید برای پاره ای توضیحات همراه ما بیایید

- چی شده، من چرا باید همراه شما بیاییم. اولین روز عید هم دست ازسرم برنمی دارید. من که خیلی وقت است که نه چیزی نوشته ام و نه جایی سخنرانی کرده ام. برای چه باز هم سراغ من آمده اید.

- چیزی نیست خیلی وقتتان را نمی گیریم.

فهیمه که صدای زنگ بیدارش کرده بود پریشان از اتاق خواب بیرون می آید و به طرف احمد می رود

- احمد جان چی شده که باز آمدن سراغت

- نمی دانم. اگر نروم، می آیند بالا و با زور می برندم. پس بهتر است تا بهار بیدار نشده من بروم.

احمد لباسهایش را می پوشد و آرام گونه های بهار را می بوسد.فهیمه اشکش را پاک می کند

- احمد جان به خاطر بهار هم که شده سرسختی نکن و تا جایی که امکان دارد باهاشان همکاری کن

- باشه عزیزم. تو هم مثل دفعه های قبل به بهار بگو که بابات برای سخنرانی رفته فرانسه و زود برمی گردد. مواظبش باش و نگذار زیاد بی تابی کند.

بعد از این که کفشهایش رامی پوشد همدیگر را بغل می کنند و سریع پایین می رود تا فهیمه اشکهایش را نبیند.

دو ساعت بعد بهار بیدار می شود و از مامانش سراغ بابا را می گیرد

- عزیزم رفته فرانسه برای سخنرانی و قول داده که سریع برگرده پیش دختر خوشگلش.

بهار باور نمی کند و زیر گریه می زند

- اگر می خواست بره فرانسه چرا دیشب چیزی نگفت

- اخه عزیزم نمی خواست تو را شب عیدی ناراحت کند.کوچلوی ملوس مامان اشک هات را پاک کن وبیا صبحانه بخوریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:1  توسط بیژن مومیوند  | 

طناب دار گردنش را فشرد

آرزو کرد

کاش برای آخرین بار سیبی گاز می زد

صدای جلاد او را به خود آورد:

با تو

جهان نابود خواهد شد

و بار دیگر

آفریده می شود بدون تو

ناگاه

زیر پایش خالی شد

 

بیدار شد

چهره ئ عرق کرده اش را با دست هایش پوشاند

و لبخند زد

حضور بیگانه ای را در اتاق حس کرد

"من شعر می نویسم"

نعره زد:

"چون میلیونرها از شرق تا غرب

سوار رولز رویس می شوند اما فقرا

پولی برای درمان دندانهایشان ندارند"

با عجله برخواست

به کوچه زدو قدم زنان

به سوی خانه دوستش که دندانی نداشت،رفت

در کوچه حس کردکه رهگذران قهقهه می زنند

دید که لباسی به تن ندارد

ماشینی از کنارش گذشت

جلادی را که در خواب دیده بود شناخت

سوار بر رولز رویس

سیبی را که آرزو کرده بود به یاد آورد

و دوستش را که دندانی نداشت

ناگاه

زیر پایش خالی شد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:29  توسط ندا فضلی  | 

آقای صاحبخانه من دیگه تحمل این وضع رو ندارم.این همه اجاره می دم تا راحت باشم و با آرامش  زندگی کنم .این همه مزاحمت که دیگه نمی شود. من چقد باید تحمل کنم. چقدر؟ ذله شدم. نمی ذارن چشم روی چشم بذارم.نمی ذارن دو ساعت زندگی کنیم. همین دیشب اونقد سرو صدا کردن که نفهمیدم چی شد. تازه بعد از مدت ها میترا رو دیده بودم وبا هم حرف میزدیم.اما این لعنتیا این قد سرو صدا کردن که از خواب پریدم. . این جا یا جای منه یا این سوسک ها .همین امروز معلوم کنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:8  توسط حميد مافی  | 

ساعت هفت ونيم عصر سه‌شنبه:«آژانس،ماشين داريد،برای ايرانشهر،قصرالدشت، اشكالی ندارد، برای نيم ساعت بعد ماشين اين‌جا باشد»

نيم ساعت بعد:«ماشينی كه قرار بود بفرستيد چی‌شد،چی؟ بيست دقيقه ديگه، نه لطف كنيد نفرستيد»

در ورودی را كه باز می‌كند صدای ترقه و انفجار بيشتر می‌شود.نگاهی به اطراف می‌اندازد، دل توی دلش نيست. به صداهای بلند حساسيت دارد چه برسد به ترقه و نارنجك چهارشنبه‌سوری. احساس می‌كند به ميدان جنگ پا گذاشته و قرار است مورد حمله توپخانه دشمن قرار گيرد.سوت هر ترقه را كه می‌شنود بی‌اختيار از جا می‌پرد. در ميان صدای انفجارهای متداوم به سختی خودش را به سر خيابان می‌رساند،منتظر تاكسی می‌ماند، خلوت‌تر از هميشه است. در ذهنش تصويرهای چهارشنبه سوری را مرور می‌كند كه ناگهان ترقه‌ای را در آستانه انفجار جلوی پايش می‌بيند، وحشت‌زده به‌جلو می‌رود كه بوق ماشين متوقفش می‌كند:«مگه كوری، اين چه وضع راه رفتنه» بدون اين‌كه چيزی‌بگويد چند قدمی عقب می‌رود. ماشين بعدی كه می‌آيد سوار می‌شود.چشمانش را می‌بندد مژده را می‌بيند كه در حمام فال‌گوش ايستاده. راننده می‌گويد:«همين جاست؟ پياده می‌شوي؟» از ماشين كه پياده می‌شود ترقه‌ای جلوی پايش می‌بيند. اين‌بار سعی‌می‌كند خودش را كنترل كند آرام راه می‌افتد وبه آن‌دست خيابان می‌رود. به سر كوچه كه می‌رسد بچه‌های محل را می‌بيند كه دور آتش بزرگی جمع شده‌اند و از رويش می‌پرند. در دل به هم‌محله‌ای‌های با فرهنگش آفرين می‌گويد ولی ناگهان صدای ترقه‌ داخل آتش خيالش را آشفته می‌كند.

كليد را می‌ا‌ندازم و در را باز می‌كنم بعد از عوض كردن لباس‌ها سی‌دی «رسول آفتاب» را داخل سی‌دی‌رام می‌گذارم و بی‌توجه به سر و صدا و انفجارهای بيرون دل به ديوان شمس و صدای سروش می‌دهم:

جمله بیـــقرایــت از طلب قــرار تـست

طالب بیــقـــرار شو تا کــه قـرار آیــدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است

تــرک گــوارش ارکنی زهر گــوار آیــدت

جمله بیــمـــرادیت از طلب مرادتـــست 

 ورنه هـمــه مرادها هــمچـو نثار آیــدت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:56  توسط بیژن مومیوند  | 

خفه شو بابا می زنم توی دهنت ها

تو غلط می کنی، سگ کی باشی

دهنت را می بندی یا ببندم

تو بیخود می کنی به من زور بگی

 لا اله الا الله . صلوات بفرست

به تو چه آقا ، به تو چه مربوط فالگوش وامی ایستی

من فالگوش وایسادم ؟ بغل گوش من انگار دارید داد می زنید ها

دوست داریم . نشستیم این جا پولش را می دهیم . تو هم راهت را برو

ای بابا حالا یه چی بدهکار شدیم ها

معلومه که بدهکار شدی غلط می کنی به حرف مردم گوش می دی

پیاده شین بینم ببین اول صبحی با عجب خرهایی طرف شدیم .

خر جد و آبادته مرتیکه ُ خفه می شی یا خفت کنم .

تا حالا که می خواستی بغل دستیت را خفه کنی

به تو چه سگ کی باشی ؟

ولش کن مرتیکه رو

وای آقا نگه دار من پیاده می شم .

شما ها هم هری

غلط کردی . از اون در پیاده شود . ما از جامون جم نمی خوریم .

راست میگه

مراقب باش از آن طرف پیاده می شی موتوری در را نبره .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:58  توسط زهرا علی اکبری  | 

يك ساعت‌ونيم از ظهر گذشته كه از خانه بيرون می‌آييم تا به تجمع ميدان بهارستان ومقابل مجلس ( به مناسبت 8 مارس ودر دفاع از حقوق پايمال شده زنان) برسيم. ترافيك سنگين و كلافه كننده تمام شدنی نيست، مريم نگران است كه دير برسيم و همه چيز تمام شود،عقربه‌ها چهارده و سی دقيقه رانشان می‌دهند؛ ما ميدان بهارستان هستيم. وضعيت غير عادی است و غلغله به پا است و سربازان با باتوم‌هاي‌شان در ترددند و شو اقتدار اجرا می‌كنند. از خانمی می‌پرسم: چه خبر است و می‌گويد: مثل اين‌كه در ميدان بمب گذاشته‌اند. خنده‌ام می‌گيرد آخر تجمع مسالمت آميز عده‌ای از زنان كجايش بمب است. هنوز نمی‌دانيم كه برگزاری تجمع به‌كجا رسيده به اطراف نگاه می‌كنيم شايد آيدا و پويان را بيابيم،به نتيجه نمی‌رسيم هرچقدر جلوتر می‌رويم بر تعداد مامورين افزوده می‌شود.ازيكی‌شان می‌پرسم: چه‌خبر است جواب می‌دهد: تجمع معلمان بود برويد و اين‌جا نمانيد. وحشت‌زده جمعيت پياده‌روها را متفرق می‌كنند.مريم از گوشی عابری شماره پويان را می‌گيرد، پويان می‌گويد: ما را گرفته‌اند. با صدای فريادی گوشی قطع می‌شود. مريم به شدت نگران ومضطرب شده، می گويم: شايد خواسته شوخی كند، اما نگرانی خودم هم كم از مريم نيست ولی تظاهر به آرامش می‌كنم. راه می افتيم به سمت ميدان كه ابراهيم را می بينيم می‌گويد آيدا و پويان دور ميدان ‌اند. درست است آيدا و پويان را چند دقيقه‌ای در مغازه‌ای حبس می‌كنند.عينك پويان شكسته و آيدا هم حسابی كتك خورده. می‌خواهيم سوار اتوبوس شويم كه صدای جيغ و فرياد دختری همه نگاه را به سمت خود می‌كشد.بيش از شش سرباز دختر راگرفته‌اند و مقنعه‌اش را به صورتش انداخته‌اند و می‌كشند، بعضی‌هايشان با باتوم می‌زنند و يكی هم با مشت به صورتش می‌زند. تاكنون چنين توحشی را به چشم نديده بودم، ما فقط متحيرانه نگاه می‌كنيم و می‌سوزيم .چه جانكاه است كه در مقابلت با وحشی‌گری تمام انسانی را بزنند و كاری از دستت برنيايد. در حال رفتنيم كه حميد هم به ما می‌پيوندد و به دفتر ادوار تحكيم می‌رويم.ساختمان كوچك لبيريز از جمعيت است. همه آمده‌اند تا از آزادی و حقوق زنان بگويند، خشايار ديهيمی در حال صحبت است،بابك احمدی،شهلا اعزازی، عباس امير انتظام، فاطمه صادقی، فريبرز رييس‌دانا، نسرين ستوده،تعدادی از زنانی كه تازه از زندان آزاد شده‌اند و...آمده‌اند تا آرزوها و بغض‌های در گلو مانده‌شان را فرياد كنند. برنامه ادوار كه تمام می‌شود راهی خانه می‌شويم و خاطرات تلخ را در ذهن مرور می‌كنيم.نمی‌دانم كه چه زمانی ما از اين توحش وددمنشی رها می‌شويم،اما هنوز اميد داريم كه روزی چنين شود.

آن‌چه كه بعدازظهر پنج‌شنبه 17 اسفند(8 مارس) در ميدان بهارستان و جلوی مجلس گذشت وحوادث 13 اسفند، لكه ننگی بر دامان مجريانش خواهد بود كه هيچ‌گاه فراموش نخواهد شد.

روايت آيدا و حميد را هم بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:55  توسط بیژن مومیوند  |